تبلیغات
پایگاه مذهبی ولایـت فقـــــــیه - خاطرات جبهه و جنگ از زبان شهید حاج حسین خرازی
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت بینندگان عزیز و ارجمند
این سایت را هدیه می کنم آخرین امام حضرت بقیه الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف.
به روح ملکوتی امام و شهدا

توجه:نام این سایت مخفف کلمه پایگاه مذهبی ولایت فقیه است.P پایگاه m مذهبی v ولایت و f فقیه

توجه:تمامی مطالب سایت مربوط به پایگاه مذهبی ولایت فقیه بوده و دستنویس مباشد لذا هرگونه کپی برداری از مطالب بدون ذکر منبع مجاز نمی باشد.

هدف از ساخت این وبلاگ:بنده تصمیم گرفتم در این اوضاع که کشور های بیگانه دست به تهاجم فرهنگی زده اند با این تهاجم مقابله کنم و بتوانم به عنوان یک ایرانی به وظیفه خود عمل کنم و یکی دیگر از اهداف بنده آشنا کردن مردم با ولایت فقیه و روشنگری بود. همچنین بیزاری مردم از دولت های بیگانه.

آینده سایت:بنده امید وارم با کمک های شما دوستان این وبلاگ را به یکی از بهترین وبلاگ های مذهبی تبدیل کنم البته باکمک شما دوستان.

حال جادارد از دوستانی که در این جنگ به من کمک کرده اند تشکر کنم: گروه مدافعان جنگ نرم-آقای رستمی وبلاگ مقتدر مظلوم- آقای علی بابایی وبلاگ رهبرم سید علی-آقای جوادی محب عزیز که من را در راستای دامنه وبلاگ خیلی کمک کردند و سایر دوستانی که به بنده لطف داشتند.
____________________________
***افتخارات وبلاگ***
کسب مقام دوم در جشنواره ملی تبیان قم
____________________________
تاریخ ثبت وبلاگ:1390/1/14



نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
jood Support مسابقه بزرگ وبلاگ نویسی انقلاب ما
مطالب اخیر وبگاه
http://www.imna.ir/images/docs/000098/098903/images/ff2v04u3fs1jfcklordz.jpg
 این آخر ها زیاد بحث می کردم با هاش . قبلا نه. گفته بود گردان را برای عملیات حاضر کن ، خودت برگرد عقب . گردان را آماده کردم . خودم نرفتم. به ش گفته بودند. گفتند حاجی کارت دارد .رفتم . تا من را دید، گفت « تو چه ت شده ؟ قبلا حرف گوش می کردی.» ته دلم خالی شد. گفتم« حاجی!» گفت «جانم!» گفتم « از من راضی هستی؟ ته دلت ها ؟ » گفت « این چه حرفیه ؟ نباشم ؟ » رویش را برگردانده بود. برگشتم اصفهان . دیگر ندیدمش ، هیچ وقت.

 گفت « بشین بریم به دور بزنیم.» رفتیم . – من کارامو کرده م. دیگه کاری توی این دنیا ندارم . دعا کن برم دیگه بسه هر چی مونده م.یک ریز می گفت. پریدم وسط حرفش . گفتم « مارو آورده ای این حرفا رو بزنی؟ کی بود می گفت هوای خودتونو داشته باشین؟ مراقب باشید الکی از دست نرید؟ مگه جنگ تموم شده که می گی کار دیگه ای ندارم؟ ما همه مون به ت احتیاج داریم ...» من حرف می زدم، او گریه می کرد.

بقیه در ادامه مطلب...

نشسته بود ، زانوهایش را گرفته بود توی بغلش . هیچ وقت این طوری ندیده بودمش ؛ ساکت شده بود.ناراحت بودم.دلم میخواست مثل همیشه باشد؛ وقتی می دیدیمش غصه هامان از یادمان می رفت. گفتم « چه قدر مظلوم شده ای حاجی .» سرش را برگرداند،فقط لب خند زد.

 گفت « بگو نمی آد . » قطع کرد. گوشی را گذاشتم . گفتم « می گه نمی آم.» گفتند « بی خود . یعنی چی نمی آم ؟ دور بزن ببینم .» از دو طرف گرفته بودندش ، همین طور آوردند توی ماشین . گفتم « خدا خیرتون بده. مگه این که حرف شما رو گوش کنه .» توی جلسه ، همه حرف زدند، نظردادند ، بحث کردند. حاج حسین ساکت نشسته بود. گوش می کرد فقط ، یکی گفت « حاجی نظر شما چیه ؟» گفت « هرچی شما بگین.»

فرمان ده ها شلوغ می کردند، سر به سرش می گذاشتند. باز ساکت بود. کاظمی گفت« حاجی ! حالا همین جا صبحونه مونو می خوریم ، یه ساعتی می خوابیم ، بعد هم هرکسی کار خودش .» گفت « من باید برم خط.با بچه های مهندسی قرار گذاشته م. » زاهدی بلند شد رفت بیرون . سوار ماشین حاج حسین شد ، بعد فرو کردش توی گل. چهار چرخ ماشین توی گل بود. گفت « حالا اگه میتونی برو!» لبخندش از روی صورتش پاک شد. بی حرف ، رفت سوار شد. دنده عقب گرفت. ماشین از توی گل درآمد. رفت.

 خوابیده بود. بحث می کردیم. این قدر داد و فریاد کردیم که از خواب پرید . « چیه ؟ چی شده ؟» گفتم« این می گه واسه چی خاک ریز نزدی برامون.» گفت« خب چرا نزدی؟» گفتم « آقا جون ! وسط روز روز که نمی شه خاک ریز زد.» بلند شد، نشست .« روز و شب نداره. پاشو بریم، بینم می شده خاک ریز بزنی و نزده ای.»

از سنگر دوید بیرون . بچه ها دور ماشین جمع شده بودند. رفت طرفشان. گفتم« بیا پدر جان . اینم حاج حسین.» پیرمرد بلند شد، راه افتاد . یک دفعه برگشت طرف من. پرسید « چی صداش کنم؟» « هرچی دلت می خواد.» تماشایشان می کردم. حاج حسین داشت با راننده ی ماشین حرف می زد. پیرمرد دست گذاشت روی شانه اش. حاجی برگشت، هم دیگر را بغل کردند. پیرمرد می خواست پیشانیش را ببوسد، حاجی می خندید، نمی گذاشت. خمپاره افتاد . یک لحظه ، همه خوابیدند روی زمین. همه بلند شدند؛ صحیح و سالم. غیر از حاجی.

 قرار بود خط را به بچه های لشکر هفده تحویل بدهیم ، بکشیم عقب. گفت « برو فرمانده های گردان رو توجیه کن، چه طور جابه جا بشن.» رفت توی سنگر. نیم ساعت خوابیدم . فقط نیم ساعت . بیدار که شدم هر کس یک طرف نشسته بود، گریه می کرد. هنوز هم فکر می کنم خواب دیده ام حاجی شهید شده.

 بی سیم صدا میکند:- محمد ، محمد ، حسین ... محمد ، محمد ، حسین. اسم حاج حسین ش مال کد فرماندهی لشکر بوده. حالا هم که حاجی شهید شده، کد را عوض نکرده اند. ولی صدا دیگر صدای حاج حسین نیست. میزنم زیر گریه. حسین آقایی می گوید « چرا گریه می کنی؟ گوشی رو بردار.»

 جای کابل ها روی پشتم می سوخت. داشتم فکر می کردم « عیب نداره. بالاخره بر می گردی. میری اصفهان . می ری حاج حسین رو می بین. سرت رو می گیره لای دستش. توی چشم هات نگاه می کنه می خنده، همه ی این غصه ها یادت می ره ...» در را باز کردند، هلش دادند تو . خورد مین ؛ زود بلند شد. حتا برنگشت عراقی ها رانگاه کند . صاف آمد پیش من نشست . زانوهایش را گرفت توی بغلش. زد زیر گریه. گفتم« مگه دفعه اولته که کتک می خوری؟ » نگاهم کرد. گفت « بزن و بگوبشونو که دید.» گفتم «خب ؟»گفت « حاج حسین شهید شده.»

 ما را به خط کردند . از اول صف یکی یکی اسم و مشخصات می پرسیدند، می آمدند جلو. نوبت من شد. اسمم را گفتم . مترجم پرسید «مال کدوم لشکری ؟» گفتم « لشکر امام حسین.» افسر عراقب یک دفعه پرید. موهایم را گرفت به طرف خودش کشید. داد زد « حسین ؟ حسین خرازی؟ » چشم هاش انگار دوتا گلوله ی آتش ؛ سرم را انداختم پایین ، گفتم«نه.»

 نصفه شب بود که زنگ زدند، خبر حاجی را دادن.تا صبح نخوابیدیم؛من و خانمم و بچه هایم . نشستیم گریه کردیم.

 گفت «بیا اول بریم یکی از دوستان حسین رو ببینیم. بعد می ریم بیمارستان .» دستم را گرفته بود، ول نمی کرد. نگاهش کردم ، از نگاهم فرار می کرد. گفتم «راستشو بگو. تو چه ت شده ؟ خبریه ؟ حسن ما طوریش شده ؟» حرفی نزد. دیگر دستم را رها کرده بود. گفتم « حسین ، از اول جنگ دیگه مال ما نیست. مال جنگه ، مال شماها. ما هر روز منتظریم خبرشو بهمون بدن. اگه شهید شده بگو من یه طوری به خانمش بگم.» زد زیر گریه.

 توی خانه شان یک وجب جا بود فقط . این قدر که خودان تویش بنشینند. نمی دانم ان همه آدم چه طور می رفتند تو و می آمدند بیرون. پدرش ایستاده بود دم در. دست انداخت گردندش . ساکت بود. بغلم کرد و گذاشت حسابی گریه کنم . همان جا دم در ازمان پذیرایی کردند.

 موقعی که بچه بود، مکبر بود؛ تو همین مسجد سید که ختمش را گرفتیم، سوم و هفتم و چهلمش را هم گرفتیم.

 تو وصیت نامه اش نوشته بود « اگر بچه م دختر بود اسمش زهراست ، پسر بود، مهدی.» مهدی خرازی الآن مردی شده برای خودش.

من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته ومن قتلته فدیته و انا دیته.

نویسنده افسر اسایبری در 06:43 ب.ظ | نظرات()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
طراح قالب
ثامن تم
آرشیو مطالب
پیوندهای وبگاه
طراح قالب
ثامن تم
برچسب‌ها
نظرسنجی
به شما کدام دبیر شورای عالی امنیت از همه موفق تر بوده است؟