تبلیغات
پایگاه مذهبی ولایـت فقـــــــیه - مطالب دفاع مقدس
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت بینندگان عزیز و ارجمند
این سایت را هدیه می کنم آخرین امام حضرت بقیه الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف.
به روح ملکوتی امام و شهدا

توجه:نام این سایت مخفف کلمه پایگاه مذهبی ولایت فقیه است.P پایگاه m مذهبی v ولایت و f فقیه

توجه:تمامی مطالب سایت مربوط به پایگاه مذهبی ولایت فقیه بوده و دستنویس مباشد لذا هرگونه کپی برداری از مطالب بدون ذکر منبع مجاز نمی باشد.

هدف از ساخت این وبلاگ:بنده تصمیم گرفتم در این اوضاع که کشور های بیگانه دست به تهاجم فرهنگی زده اند با این تهاجم مقابله کنم و بتوانم به عنوان یک ایرانی به وظیفه خود عمل کنم و یکی دیگر از اهداف بنده آشنا کردن مردم با ولایت فقیه و روشنگری بود. همچنین بیزاری مردم از دولت های بیگانه.

آینده سایت:بنده امید وارم با کمک های شما دوستان این وبلاگ را به یکی از بهترین وبلاگ های مذهبی تبدیل کنم البته باکمک شما دوستان.

حال جادارد از دوستانی که در این جنگ به من کمک کرده اند تشکر کنم: گروه مدافعان جنگ نرم-آقای رستمی وبلاگ مقتدر مظلوم- آقای علی بابایی وبلاگ رهبرم سید علی-آقای جوادی محب عزیز که من را در راستای دامنه وبلاگ خیلی کمک کردند و سایر دوستانی که به بنده لطف داشتند.
____________________________
***افتخارات وبلاگ***
کسب مقام دوم در جشنواره ملی تبیان قم
____________________________
تاریخ ثبت وبلاگ:1390/1/14



نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
jood Support مسابقه بزرگ وبلاگ نویسی انقلاب ما
مطالب اخیر وبگاه
http://img1.tebyan.net/big/1386/04/519985190822088162001581352181301416479.jpg
سرجلسه ، وقت نماز که می شد، تعطیل می کرد تا بعد نماز . داشتیم می رفتیم اهواز . اذان می گفتند. گفت« نماز اول وقت رو بخونیم .» کنار جاده آب گرفته بود. رفتیم جلوتر؛ آب بود . آنقدر رفتیم ، تا موقع نماز اول وقت گذشت . خندید و گفت « اومدیم ادای مؤمن ها رو در بیاریم ، نشد.»

52- بعد از سخن رانی ول کنش نبودند. این قدر دور و برش می رفتند و می آمدند که از کارهای بعدیش عقب می افتاد . به م گفت « من بعد از این جا یه جای دیگه کار دارم. باید سر وقت برسم . صحبت من که تمام شد، تندی می آی مداحی رو شروع می گنی. نکنه فاصله بندازی و معطل کنی ها!»

53- سرش را پایین انداخت و گفت « سه ماه منتظر مونده اید واسه ی همچین روزی . چی بگم ؟ شرمنده م ! عملیات لو رفته . آب انداخته اند توی منتطقه » همه توی میدان صبحگاه داشتند گریه می کردند، او هم مثل بقیه .

54- گفتند « زیر هجده ساله ها برند پرسنلی برگیه تسویه بگیرند.» برگه ها دستمان بود. زار می زدیم التماس می کردیم بگذاردند برویم پیشش. سر به سرمان گذاشت. گت « بفرمایید خرابکارا!  تخریب چی هر جا بره ، حتما واسه ی خراب کاریه .» رفیقم با گریه گفت« قد شما که از ما هم کوتاه تره .» خنده ای کرد، گفت « برگردید برید سر گردان خودتون.»
بقیه در ادامه مطلب...



نویسنده افسر اسایبری در 05:51 ب.ظ | نظرات()
به مناسبت هفته دفاع مقدس
دیروز: اکبر عسکری ، رزمنده ، سال 1362 ، پادگان دوکوهه ، شهر اندیمشک - امروز: اکبر عسکری ، شغل: بازنشسته ، سال 1392، تهران

بقیه در ادامه مطلب...


نویسنده افسر اسایبری در 01:12 ب.ظ | نظرات()
مراسم تشییع پیکر 92 شهید دفاع مقدس صبح امروز دوشنبه از مقابل ساختمان قدیم مجلس برگزار شد.






بقیه در ادامه مطلب...


نویسنده افسر اسایبری در 05:08 ب.ظ | نظرات()

یسم رب الشهدا والصدیقین

نشره دیواری آسمان در سایز a3 می باشد

موضو عاتی از جمله مهدویت - جنگ نرم - دفاع مقدس - عفاف وحجاب

را شامل میشود قابل استفاده در بورد ها و تابلو های اعلانات مساجد- حسینیه ها و....




نویسنده افسر اسایبری در 11:37 ق.ظ | نظرات()
نویسنده افسر اسایبری در 12:12 ق.ظ | نظرات()
سری اول 5 خاطره از شهید دکتر چمران

http://www.chamran.org/old/gallery_files/Pictures/shakhsi/PIC333.JPG

طبق روال هرهفته دوشنبه و چهارشنبه ها مخصوص به 5 خاطره از شهداست
1) نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند؟ می گویم "مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته." کی باور می کند؟

2) ریاضیش خیلی خوب بود. شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.


3) شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری.

4) پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.

5) مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند. خواستش و به ش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسید. بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت "پسر جان تو قبولی. شهریه هم لازم نیست بدهی."


نویسنده افسر اسایبری در 05:36 ب.ظ | نظرات()

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
طراح قالب
ثامن تم
آرشیو مطالب
پیوندهای وبگاه
طراح قالب
ثامن تم
برچسب‌ها
نظرسنجی
به شما کدام دبیر شورای عالی امنیت از همه موفق تر بوده است؟